عشق .دوستي .محبت

دوستت دارم

سال نو مبارك

سايه حق

سلام عشق

سعادت روح

سلامت تن

سرمستي بهار

سكوت دعا

هفت سين آريائي

پيشكش شما

سال نو مبارك

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ کس نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که کسی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران

باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم

لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن

روزهایت رنگارنگ

سال نو مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:0  توسط ابوالفضل   | 

دل من

از آه سردت آسمون میلرزه
دل از سکوت جادوئیت میترسه
برام بگو تموم قصه هاتو
که بشکنی طلسم اون لبات و
کی بهتر از من با تو هم زبونه
قصه های نگفتتو میدونه
کی شونه هاش مرحم گریه هاته
می شکنه اما تا ابد باهاته
منم که بی تو گل بی بهارم
بمون نذار بریزه برگ و بارم
منو صدا کن که برات بمیرم
ترانه هامو از تو یاد بگیرم
منو صدا کن
میخوام صدای بارون بشه گم تو صدات و بره از یاد ناودون
منو صدا کن
ولی نگو نمیشه بذار یکی بمونیم واسه هم تا همیشه
منم که بی تو گل بی بهارم
بمون نذار بریزه برگ و بارم
منو صدا کن که برات بمیرم
ترانه هامو از تو یاد بگیرم


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:6  توسط ابوالفضل   | 

انتظار

شب دوباره پیدا شد
دل به لرزه افتاد
روی ماه تو آمد
لحظه لحظه در یاد
چشم از تو بینایم بی تو مانده بیدار
یا شبم به سر آور یا برس به فریاد
قصه ها دارد به من هر تار موی تو
شوق دیدار تو دارد قصه گوی تو
ای طنین آوازم
ای صدای هر سازم
غربتم به پایان شد
آشنای آوازم
با تو به فردا میرسم
با تو هم آغوشم
غم هرچه بود از هر کجا گشته فراموشم
چشم روشنت آمد رنگ صبح فردا شد
قلب خسته ی عاشق غرق در تمنا شد
فصل تیرگی ها رفت موسم سحر آمد
لحظه های تنهایی بیگمان به سر آمد

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:53  توسط ابوالفضل   | 

جهان عاشق

اگر عالم همه پر خار باشد

دل عاشق همه گلزار باشد
وگر بیکار گردد چرخ گردون

جهان عاشقان بر کار باشد
همه غمگین شوند و جان عاشق

لطیف و خرم و عیار باشد
به عاشق تو هر جا شمع مرده است

که او را صد هزار انوار باشد
شراب عاشقان در سینه جوشد

حریف عشق در اسرار باشد
به صد وعده نباشد عشق خرسند

که مکر دلبران بسیار باشد
سوار عشق شو وز ره میندیش

که اسب عشق بس قهار باشد
به یک حمله تو را منزل رساند

اگر چه راه نا هموار باشد

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:49  توسط ابوالفضل   | 

عشق سوخته

ميخواهم و ميخواستمت تا نفسم بود
ميسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود كه اين شعله بيدار
روشنگر شبهاي بلند قفسم بود
آن بخت گريزنده دمي آمد و بگذشت
غم بود كه پيوسته نفس در نفسم بود
دست منو آغوش تو هيهات كه يك عمر
تنها نفسي با تو نشستن هوسم بود
بالله كه جز ياد تو گر هيچكسم هست
حاشا كه بجز عشق تو گر هيچكسم بود
سيماي مسيحائي اندوه تو اي عشق
در غربت اين محلكه فريادرسم بود
لب بسته و پر سوخته از كوي تو رفتم
رفتم بخدا گر هوسم بود بسم بود

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:43  توسط ابوالفضل   | 

بگو كجائي

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 13:14  توسط ابوالفضل   | 

من

 

تو واسه من عزيز تر از آني كه از تو دل گير بشم

من، محاله از تو سير بشم

كي ميتونه جاي تو رو تو قلب من بگيره

اينو بدون طفلي دلم به عشق تو اسيره

كي ميتونه جاي تو رو تو قلب من بگيره

اينو بدون عاشق تو داره واست ميميره

من ، محاله از تو سير بشم

توي اوج بي كسي هام دل واپسي هام ياوري از غيب رسيد به فرياد

شكر خدائي كه تو رو به من داد

توي دشت بي پناهي بي تكيه گاهي  ياوري از غيب رسيد به فرياد

شكر خدائي كه تو رو به من داد

اشتياق زندگاني با تو در من زنده شد

باغ ويران دلم از عطر گل آكنده شد

خسته از بي حاصلي عمر بودم آمدي

حاصل بي ارزش من لايق و ارزنده

من، محاله از تو سير بشم

كي ميتونه جاي تو رو تو قلب من بگيره

اينو بدون طفلي دلم به عشق تو اسيره

كي ميتونه جاي تو رو تو قلب من بگيره

اينو بدون عاشق تو داره واست ميميره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 0:33  توسط ابوالفضل   | 

عاشق و عاشق تر

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:26  توسط ابوالفضل   | 

عشقبازی به همین آسانی است

عشقبازی به همین آسانی است...

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است...

شاعری با کلمات شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل آرام و تسلا

و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است...

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه سالم کالای ارزان به همه

لقمه نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در روز آخر

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:23  توسط ابوالفضل   | 

عشق گاهي

عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاك

عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاك
عشق گاهی ناودان گریه ی اشك بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار
عشق گاهی یك تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور
عشق گاهی می رودآهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه
عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاریست در مستی می
عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلك اندیشه ی سبز خیال كودكیست
عشق گاهی معجز قلب مریض
رویش سبزینه ای در برگ ریز
عشق گاهی  شرم خورشید است  در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ذكر بر لب پایكوب
عشق گاهی  هق هق آرام  اما بی صدا
اشك ریز ذكر محبوب است  در پیش خدا
عشق گاهی طعم  وصلت می دهد
مزه ی شیرین  وحدت می دهد
عشق گاهی  شوری هجران دوست
تلخی هرگز ندیدن های اوست
عشق گاهی یك سفر در شط شب
عشق پاورچین نجوای دو لب
عشق گاهی  مشق های كودكیست
حس بودن با خدا در سادگیست
عشق گاهی  كیمیای زندگیست
عشق در گل  راز ناپژمردگیست
عشق گاهی  هجرت از من  تا ما شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن
عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناك تو را سر می دهد
عشق گاهی نغمه ای  در گوش شب
عادتی شیرین  به نجوای دو لب
عشق گاهی  می نشیند روی بام
گاه با صد میل  می افتد به دام
عشق گاهی  سر به روی شانه ای
اشك ریز آخر  افسانه ای
عشق گاهی  یك بغل دلواپسی
عطر مستی ساز  شب بو اطلسی
عشق گاهی هم حكایت می كند
از جدایی ها شكایت می كند
عشق گاهی نو بهاری  گاه پاییزی سرخ زرد!
گاه لبخندی به لب های تو  گاهی كوه درد
عشق گاهی  دست لرزان تو می گیرد  درون دست خویش
گاه مكتوب تورا ناخوانده می داند زپیش
عشق گاهی راز پروانه است  پیرامون شمع
گاه حس اوج تنهاییست در انبوه جمع
عشق گاهی  بوی یاس رازقی
ساقدوش خانه ی  بن بست یاد مادری
عشق گاهی هم خجالت می كشد
دستمال تر به پیشانی عالم می كشد
عشق گاهی  ناقه ی اندیشه ها را  پی كند
هفت منزل را  تا رسیدن بی صبوری طی كند
عشق گاهی هم نجاتت می دهد
سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد
عشق گاهی در عصا پنهان شود
گاه بر آتش  گلستان می شود
عشق گاه  رود را خواهد شكافت
فتنه ی نمرودیان زو رنگ باخت
عشق گاهی خارج از  ادراك هاست
طعنه ی لولاك  بر افلاك هاست
عشق گاهی  استخوانی در گلوست
زخم مسماریست  در پهلوی دوست
عشق گاهی ذكر محبوب است  بر نی های تیز
گاه در چشمان مشكی  اشك ریز
عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می كند
گاه میل لیلی اش  با جام مجنون می كند
عشق گاهی تاری یك آه بر آیینه ای
حسرت نا دیدن معشوق در آدینه ای
عشق گاهی موج دریا می شود
گاه با ساحل هم آوا می شود
عشق گاهی  چاه را منزل كند
یوسفین دل را  مطاع دل كند
عشق گاهی هم به خون آغشته شد
با شقایق ها نشست و  هم نشین لاله شد
عشق گاهی  در فنا معنا شود
واژگان دفتر  كشف و تمناها شود
عشق را گو  هرچه  می خواهد شود
با تو اما  عشق  پیدا می شود
بی تو اما  عشق كی  معنا شود؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:17  توسط ابوالفضل   | 

مطالب قدیمی‌تر